تبلیغات
شخصی - چرا تشویق مردم به کارآفرین شدن یک سیاست عمومی نادرست است


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :ali o.r.
تاریخ:چهارشنبه 7 دی 1390-09:07 ب.ظ

چرا تشویق مردم به کارآفرین شدن یک سیاست عمومی نادرست است

اسکات شن
مترجم: وحید فعالیت
در سال‌های اخیر كارآفرینی به شدت مورد توجه محققان و سیاست‌گذاران قرار گرفته است كه این مساله اغلب منتج از این دیدگاه است كه كارآفرینی می‌تواند یكی از راهبردهای مناسب برای رشد اقتصادی و رفع بیكاری باشد. دیدگاه مذكور به طور زیادی مورد توجه مسوولان كشور ما نیز قرار گرفته است كه نمود بارز این مساله را می‌توان در سخنرانی‌ها، مكاتبات و مصوبات مقامات ذی‌نفوذ كشور مشاهده كرد. این مقاله نگاه نقادانه و عمیق‌تری به سیاست‌های كارآفرینی رایج دارد و می‌تواند در تصمیم‌سازی و تصمیم‌گیری‌های آتی سیاست‌گذاران حوزه‌های مربوطه بسیار مفید باشد.
 

در اهمیت این مقاله باید اشاره كرد كه اسكات شن برنده «جایزه جهانی برای تحقیقات حوزه كارآفرینی» در سال 2009 است. همچنین منبع اصلی این مقاله كتاب اخیر او با عنوان «توهم كارآفرینی: افسانه پرهزینه‌ای كه كارآفرینان، سرمایه‌د‌اران و سیاست‌گذاران با آن زندگی می‌كنند» است و این مقاله در مراسم اهدای جایزه، در استكهلم سوئد توسط وی ارائه شده است.

چکیده
سیاست‌گذاران اغلب براین عقیده هستند که ایجاد شرکت‌های نوپای بیشتر، موجب خروج از رکود اقتصادی و کسادی و ایجاد شغل و خلق نوآوری می‌شود. این دیدگاه دارای نقص است و كاستی این تفكر در این است كه شرکت‌های نوپای معمولی نوآورانه نیستند و اشتغال و ثروت اندکی ایجاد می‌کنند. رشد اقتصادی و ایجاد شغل از طریق کارآفرینی، تنها یک بازی شانسی و تصادفی نیست؛ بلکه از طریق تشویق به تشکیل شرکت‌های باکیفیت و رشد بالا حاصل می‌شود. سیاست‌گذاران باید اعطای یارانه به شرکت‌های نوپای معمولی را متوقف سازند و روی ایجاد مجموعه‌هایی با پتانسیل رشد بالا تمرکز كنند. اگرچه دولتمردان قادر به انتخاب بهترین‌‌ها نیستند؛ اما در عوض آنها می‌توانند شرکت‌های نوپایی که پتانسیل اندکی برای ایجاد شغل و بهبود رشد اقتصادی دارند را شناسایی کنند و به وسیله حذف مشوق‌های ایجاد این‌گونه شرکت‌ها، موجب بهبود میانگین عملکرد کسب‌و‌کارهای جدید شوند.



1- مقدمه
سیاست‌گذاران به یک افسانه پرخطر معتقد هستند. آنها فکر می‌کنند که شرکت‌های نوپا در حكم یك نسخه جادویی هستند که اقتصاد منطقه را از حالت رکود خارج خواهند ساخت، باعث خلق نوآوری و ایجاد شغل خواهند شد و به صورت اعجاب‌آوری اقتصاد را به حرکت در خواهند آورد. حتی اقتصاددان برجسته‌ای نظیر ادوارد لیزیر (2004، ص 649) نیز بیان می‌کند: «کارآفرین، تنها بازیگر مهم در اقتصاد مدرن است». بنابراین دولت‌ها با ارائه تسهیلاتی نظیر پرداخت وجوه، وام، یارانه‌ها، معافیت‌های مقرراتی و مالیاتی مردم را تشویق به راه‌اندازی کسب‌و‌کار
(هر نوع آن) می‌نمایند. برای مثال اظهارات رییس‌جمهور سابق ایالات متحده آمریکا، جورج بوش، در کنفرانس مربوط به هفته کسب‌و‌کارهای کوچک را مدنظر قرار دهید (بوش، 2006):
«کسب‌و‌کارهای کوچک برای نیروی کار ما حیاتی است..... به همین دلیل، منطقی است که کسب‌و‌کارهای کوچک را به عنوان شالوده سیاست‌های اقتصادی محرک رشد نگاه کنیم.... سازمان کسب‌و‌کارهای کوچک به طور جد تلاش می‌کند که فرآیند ایجاد شرکت را برای مردم آسان‌تر سازد. ما می‌دانیم که بعضی وقت‌ها، مردم ایده‌های خوبی دارند؛ اما آنها مطمئن نیستند که چگونه باید آن را شروع کنند.... و بنابراین تعداد وام‌ها در SBA نسبت به زمان شروع ریاست‌جمهوری من، دو برابر شده است.»
آقای گوردون براون، نخست وزیر انگلیس، در سخنرانی خود در صندوق بین‌المللی پول چنین بیان کرده است (براون، 1998): «در حالی که سطح بهره‌وری در بریتانیا، 40‌درصد پایین‌تر از آمریکا و 20‌درصد کمتر از فرانسه و آلمان است، نمی‌توان بستر و تجهیزات را در بریتانیا مناسب توصیف کرد. بنابراین ما قصد داریم با مشارکت صنایع مختلف در طول سال آینده، وظیفه برطرف‌سازی هرنوع مانع را در مقابل بهره‌وری، رونق و ایجاد شغل آغاز کنیم. این کار نیازمند سیاست‌هایی در جهت توسعه کارآفرینی و کسب‌و‌کارهای کوچک است.»
این یک سیاست نادرست است. تشویق مستمر مردم برای شروع کسب‌و‌کار موجب تقویت رشد اقتصادی یا ایجاد شغل بیشتر نخواهد شد، چراکه در حالت کلی، شرکت‌های نوپا، منبع تحرک رشد یا ایجاد اشتغال نیستند.
شاید شما شگفت‌زده شوید؛ چرا که این مساله در تضاد با مباحث رایج است و حتی شاید به نظر غیرمنطقی برسد. به هر حال، شرکت‌هایی نظیر SAP در صنعت نرم‌افزار، Google در اینترنت و Genentech در بیوتکنولوژی همه مثال‌های موفقی از شرکت‌های نوپا هستند و این فهرست به این شرکت‌ها محدود نمی‌شود. EasyJet و Wal-Mart نیز شرکت‌های نوپایی هستند که زمان طولانی از عمرشان نمی‌گذرد. آیا به طور حتم این شرکت‌ها در رشد اقتصادی می‌توانند موثر باشند؟

2- افسانه رشد اقتصادی
شركت‌های نوپای ذكر شده به طور یقین در رشد اقتصادی موثر هستند، اما این شركت‌ها از نوع معمولی نیستند. در ایالات متحده، شركت نوپای رایج، شركتی است كه در حوزه خدمات شخصی یا خرده‌فروشی فعالیت می‌كند و حدود 25000‌دلار در آن توسط موسس بنگاه سرمایه‌گذاری صورت پذیرفته است (هورست و لوساردی، 2004) و به احتمال زیاد این كسب و كارها خانگی هستند (پرات، 199) و موسس بنگاه در آرزوی به دست آوردن 100.000 ‌دلار درآمد در پنج سال است. (هاینس، 2001). اكثریت افرادی كه اقدام به تاسیس كسب‌وكار جدید می‌كنند، جزو شركت‌های رشدكننده و مولد اشتغال و ثروت به شمار نمی‌آیند، بلكه این كسب و كارها بیشتر در راستای جایگزین یابی برای شغل دستمزدبگیری تاسیس شده‌اند و اغلب آنها به جای آنكه با هدف ایجاد شركت‌های با رشد بالا تاسیس شده باشند، بیشتر با خوداشتغالی همخوانی دارند. (1)
این پدیده منحصر به ایالات متحده نیست. با نگاهی به مجموعه داده‌های مربوط به 34 كشور عضو دیده‌بان جهانی کارآفرینی (GEM) مشخص می‌شود كه تاسیس یك شركت نوپای معمولی در بین سال‌های 1998 و 2003 به 11400‌دلار سرمایه‌گذاری نیاز داشته است، بنابراین حتی درآن زمان كه شركت‌های معروفی همچون SAP، Google یا EasyJet تاسیس شده‌اند؛ به هیچ‌وجه شبیه كسب و كارهای جدید معمولی نبوده‌اند.
برای برخورداری از رشد اقتصادی بیشتر از طریق ایجاد شركت‌های نوپای بیشتر، شركت‌های جدید باید بهره‌وری بیشتری نسبت به شركت‌های موجود داشته باشند، اما این موضوع اغلب اتفاق نمی‌افتد. ‌هالتی‌وانگر، لین و اسپلتزر (1999) با استفاده از داده‌های سرشماری ایالات متحده و سایر داده‌ها، رابطه بین بهره‌وری و طول عمر بنگاه را مورد آزمون قرار دادند و نشان دادند كه بهره‌وری بنگاه با بیشتر شدن طول عمر بنگاه افزایش می‌یابد. این موضوع بدین معنی است كه حداقل در ایالات متحده، به طور میانگین بنگاه‌های جدید نسبت به بنگاه‌های موجود استفاده ناكارآیی از منابع می‌كنند و این مساله نشانگر آن است كه توسعه بنگاه‌های موجود، بیشتر از ایجاد بنگاه‌های جدید برای رشد اقتصادی مفید و موثر واقع می‌شود. توجه كنید كه بهره‌وری اندك شركت‌های نوپای مورد بحث، زمانی كه سابقه آنها زیادتر می‌شود، بهبود نخواهد یافت؛ زیرا اغلب این نوع شركت‌ها در طول پنج سال اول از بین خواهند رفت.
این الگو به دلیل آنكه رابطه مثبتی بین رشد اقتصادی و نرخ تشكیل شركت‌های نوپای معمولی در بلندمدت وجود ندارد، به نظر صحیح می‌رسد. با ثروتمند شدن كشورها، نرخ ایجادشركت‌های نوپا كاهش می‌یابد. ثروت اجتماعی موجب افزایش میانگین دستمزدها می‌شود و این مساله سبب می‌شود صاحبان كسب و كارها ماشین‌آلات را جایگزین نیروی انسانی كنند. سرمایه (ماشین‌آلات) نسبت به نیروی كار از صرفه‌جویی‌های ناشی از مقیاس (2) بیشتری برخوردار است. در نتیجه، افزایش استفاده از سرمایه موجب بزرگ‌تر شدن بنگاه و استخدام افراد بیشتری می‌شود كه در غیر این صورت این افراد در
كسب‌وكارهای خودشان فعالیت می‌كرده‌اند (نیلز نوردرهاون و دیگران، 2004)
به علاوه زمانی كه كشورها ثروتمندتر می‌شوند و دستمزدهای واقعی افزایش می‌یابد، هزینه فرصت مدیریت كسب‌وكارهای شخصی افزایش می‌یابد
(چون كه میزان دستمزدی كه افراد از طریق كاركردن برای دیگران به دست می‌آورند، زیادتر شده است) و این افزایش هزینه فرصت سبب می‌شود مردم نسبت به زمانی كه دستمزدهای واقعی كمتر است، بیشتر برای افراد دیگر كار كنند (كاری و دیگران، 2002).
در نهایت با ثروتمندتر شدن كشورها، نحوه ایجاد ارزش افزوده در آنها تغییر می‌یابد (از كشاورزی به صنعت و سپس از صنعت به خدمات). دیوید بلو (1987) بیان می‌كند: زمانی كه منبع ارزش افزوده ناشی از فعالیت‌هایی كه خوداشتغالی در آنها رایج است (مانند كشاورزی) به سمت فعالیت‌هایی كه در آنها خوداشتغالی رواج چندانی ندارد (مانند صنعت) تغییر پیدا می‌كند، نسبت افرادی كه در كسب و كارهای خودشان فعالیت می‌كنند، كاهش می‌یابد. در
ایالات‌متحده، كاهش اهمیت كشاورزی نسبت به كل اقتصاد منجر به كاهش نرخ خوداشتغالی ثبت نشده (فاقد شخصیت حقوقی) از 12‌درصد در سال 1948 به 5/7‌درصد در سال 2003 شده است (هیپل، 2004). نمونه‌های مشابه در اغلب كشورهای OECD نیز قابل مشاهده است.
بنابراین اگر كمیت كارآفرینان مورد نظر باشد، باید كشورهای آفریقایی یا آمریكای جنوبی را مدنظر قرار بدهیم. همانطور كه شكل شماره (1) نشان می‌دهد همبستگی بین «درصد تولیدناخالص داخلی ناشی از كشاورزی یك كشور» و «سطح فعالیت‌های كارآفرینانه» برابر 66/0 است كه نشان‌دهنده یك رابطه نسبتا قوی است.
كشورهای ثروتمند، به دلیل آنكه نرخ رشد اقتصادی زیادتری در گذشته داشته‌اند، ثروتمندتر از كشورهای فقیر هستند. بنابراین اگر میزان ایجاد
كسب و كارهای جدید و رشد اقتصادی در طول یك دوره بلندمدت به منظور بررسی تفاوت در رشد اقتصادی بین كشورها مورد بررسی قرار‌گیرد، متوجه خواهیم شد كه كشورهایی كه رشد اقتصادی مستمری را تجربه كرده‌اند (كشورهای ثروتمند) در حقیقت نرخ كاهنده‌ای از تشكیل بنگاه‌های جدید را داشته‌اند. به بیان دیگر، اگر همبستگی بین نرخ تشكیل بنگاه‌های جدید و رشد اقتصادی در میان مدت و بلندمدت مورد ارزیابی قرار‌گیرد، شاهد آن خواهیم بود كه نرخ تشكیل بنگاه‌های جدید با افزایش رشد اقتصادی كاهش می‌یابد. برای مثال، همبستگی بین نرخ واقعی رشد اقتصادی و نرخ خوداشتغالی در فرانسه، آلمان غربی و ایتالیا بین سال‌های 1953 تا 1987 و در سوئد بین سال‌های 1962 تا 1987 منفی بوده است (بوگنهولد و استابر، 1991) و همچنین برای 19 كشور OECD
(كه داده‌های آن از سال 1975 تا 1996 وجود دارد) نیز این رابطه منفی وجود دارد (بلانچفلور، 2000).
همچنین شواهد مناسبی وجود دارد كه نشان می‌دهد زمانی كه دولت‌ها با دخالت خود موجب ایجاد
كسب و كارهای جدید می‌شوند، آنها در حقیقت با تحریك افراد بیشتر سبب می‌گردند كسب‌و‌كارهای جدید نامناسبی در صنایع رقابتی ایجاد شوند كه دارای موانع كمتری برای ورود هستند و نرخ شكست آنها بالا است. چرا كه كارآفرینان معمولی در انتخاب صنایع مناسب، خوب عمل نمی‌كنند و معمولا به جای انتخاب بهترین و مناسب‌ترین مورد، آسان‌ترین از جهت ورود را انتخاب می‌نمایند (جوهانسون، 2004). اغلب كارآفرینان بیشتر از آنكه صنایعی را برگزینند كه شركت‌های جدید در آنها موفق هستند، صنایعی را برای ورود انتخاب می‌كنند كه در آنها شركت‌های نوپا اغلب شكست می‌خورند. در بخش صنایع ایالات متحده، همبستگی بین نرخ شركت‌های نوپا و نرخ شكست شركت‌های نوپا، رقم بزرگ 77/0 است. بنابراین به طور كلی با ایجاد انگیزه برای افراد جهت ایجاد كسب‌وكارها، در حقیقت تشویق‌هایی برای شروع كسب‌وكارهای معمولی ارائه می‌شود؛ كسب‌وكارهایی كه در طول چندسال كوتاه از بین می‌روند.
چه كسانی با احتمال زیاد به چنین تشویق‌هایی علاقه نشان می‌دهند و كسب‌وكار جدیدی را شروع می‌كنند؟ مسلما این افراد كارآفرینان ممتاز نیستند. مشخص است كه افراد بیكار به دلیل آنكه چیزهای كمتری برای از دست‌دادن در مسیر كارآفرینی دارند (یا همان هزینه فرصت اندك) به احتمال زیاد بیشتر از افراد شاغل به راه‌اندازی كسب‌وكار گرایش دارند. به عبارت دیگر، شروع كسب‌وكار جدید برای كسی كه بیشتر وقتش را برای نگاه كردن تلویزیون صرف می‌كند نسبت به كسی كه حقوق ثابت از شغل خاصی دریافت می‌كند، كمتر هزینه‌بر خواهد بود.
مشكل دیگری كه وجود دارد این است كه عملكرد افراد بیكار در تاسیس شركت بدتر از افرادی است كه به منظور شروع كسب‌وكار، از شغل قبلی خود استعفا می‌دهند و احتمالا این مساله مربوط به ضعیف بودن قدرت شناسایی كسب‌وكارهای موفق توسط آنها است. بنابراین سیاست‌های طراحی شده برای افزایش مجموع كسب‌وكارهای جدید، به طور نامتناسبی ضعیف‌ترین كارآفرین‌ها را جذب می‌كند.

3- افسانه ایجاد شغل
ممكن است این بحث مطرح شود كه به‌رغم غیرموثر بودن تشكیل بنگاه‌های جدید در تقویت رشد اقتصادی، بنگاه‌های جدید به طور یقین مشاغل بیشتری از بنگاه‌های موجود ایجاد می‌كنند. همانطور كه
جان كیس (1995) بیان می‌كند:
«منشا بیشتر از 20‌میلیون شغل جدید ایجاد شده در طول 15 سال اخیر ناشی از بنگاه‌های عظیم باسابقه (شركت‌هایی كه منبع رشد اقتصادی آمریكا تا آن زمان بوده‌اند) نیست، بلكه منشا این شغل‌ها شركت‌های كوچك‌تر یا جدید هستند. به عبارت دیگر، این شغل‌ها از بخش كارآفرینانه مستقل ناشی می‌شوند.»
به‌رغم سخنان آقای كیس و افراد دیگری كه مباحث مشابهی مطرح می‌كنند، این مساله نادرست است و افراد بسیار اندكی در بنگاه‌های جدید شاغل هستند. طبق یافته‌های اسز و آرمینگتون (2004)، شركت‌هایی كه حداقل یك كاركن دارند و كمتر از دو سال سابقه فعالیت دارند، تنها یك‌درصد اشتغال در ایالات متحده را پوشش می‌دهند. برعكس، شركت‌هایی كه حداقل یك كاركن دارند و بیش از ده سال سابقه دارند، 60‌درصد مجموع اشتغال ایالات‌متحده آمریكا را تشكیل می‌دهند.
شركت‌هایی كه سال قبل وجود نداشتند، كاركن‌های جدید استخدام می‌كنند؛ در حالی‌كه شركت‌های موجود سال گذشته ممكن است افزایش یا كاهش كاركن داشته باشند. بنابراین سوال این است كه شركت‌های جدید چه مقدار شغل ایجاد می‌كنند؟ داده‌های موجود در وب‌سایت اداره آمار نیروی كار ایالات متحده آمریكا نشان می‌دهد كه در سال 2004 معادل 31 میلیون و472 هزار شغل در ایالات متحده آمریكا ایجاد شده است. (اداره آمار نیروی كار ایالات متحده آمریكا، 2008)
در همان سال، 580900 شركت جدید با حداقل یك كاركن تاسیس شده است كه به طور میانگین هركدام8/3 كاركن داشته‌اند. بنابراین در سال 2004، شركت‌های جدید 2.207.420 شغل در ایالات متحده ایجاد كرده‌اند كه این مقدار برابر 7‌درصد مجموع شغل‌های ایجاد شده در همان سال است.
این مساله تنها به ایالات متحده محدود نمی‌شود. داویدسون و دلمر (2000) نشان دادند كه در طول ده سال، تنها 7/1‌درصد رشد اشتغال ناشی از بنگاه‌های بقایافته در سوئد توسط بنگاه‌های با طول عمر دو سال و كمتر ایجاد شده است. برعكس، 5/74 ‌درصد رشد مشاغل توسط بنگاه‌های با طول عمر 10 سال و بیشتر ایجاد شده است.
اندازه‌گیری خالص ایجاد شغل (شغل‌های جدید ایجاد شده منهای شغل‌های قدیمی از دست رفته) بسیار سخت‌تر از اندازه‌گیری ناخالص ایجاد شغل است. بنابراین تخمین‌های كمتری در این زمینه وجود دارد. اما تخمین‌های مربوط به خالص ایجاد شغل توسط بنگاه‌های جدید، به طور قابل‌توجهی شبیه تخمین‌های مربوط به ناخالص ایجاد شغل است. دیویس و‌هالتیوانگر (1992) نشان می‌دهند كه در بخش صنعت ایالات متحده، بنگاه‌های با طول عمر یكسال 4/6‌درصد خالص شغل‌های جدید را ایجاد كرده‌اند و این تخمین با توجه به نوع صنعت، مناطق، اندازه بنگاه و نوع مالكیت بنگاه ثابت است.
بنگاه‌های جدید جزء كوچكی از خالص و ناخالص ایجاد شغل را پوشش می‌دهند. در حقیقت، اگر بیان شود كه 50‌درصد خالص مشاغل جدید توسط بنگاه‌های جدید ایجاد شده است؛ باید تمام بنگاه‌هایی كه نه ساله یا كمتر هستند را «بنگاه جدید» قلمداد كنیم و همه می‌دانیم كه بنگاه با نه سال سابقه فعالیت را نمی‌توان «جدید» نامید.
گروه بنگاه‌های جدیدی كه هر سال تاسیس می‌شوند، حدود 7‌درصد ایجاد شغل در همان سال را پوشش می‌دهند. اما این بنگاه‌ها چه مقدار شغل در سال دوم فعالیتشان ایجاد می‌كنند؟ در سال سوم چه مقدار و در سال‌های بعد چقدر؟ به طور میانگین جواب هیچ است. برای نمونه ناپ (2005) نشان می‌دهد كه مجموعه بنگاه‌های جدید تاسیس یافته در سال 1998 در ایالات متحده، 798,066 نفر كاركن در سال اول استخدام كرده‌اند و در سال 2002، تنها 670.111 نفر را استخدام كرده‌اند. (جدول شماره یك). به عبارت دیگر، تعداد مشاغل از دست رفته ناشی از بنگاه‌های جدیدی كه در سال دوم، سوم، چهارم و... فعالیتشان متوقف شده بیشتر از مقدار اشتغال افزایش‌یافته‌ای است كه توسط بنگاه‌های بقا یافته ایجاد شده است (كیرچوف 1994، پیرسون 2004، وانگر 1994). در مجموع، بنگاه‌های جدید را نمی‌توان ایجادكننده اشتغال نامید، چون پس از سال اول خالص شغل ایجاد شده در آنها رو به فنا است.
همانند مورد قبلی این پدیده تنها به ایالات متحده محدود نمی‌شود. مطالعات انجام شده در سوئد و آلمان نشان می‌دهد كه مجموعه بنگاه‌های جدید، در سال اول فعالیت خود، افراد بیشتری را نسبت به سال‌های بعد فعالیت استخدام می‌كنند (كیرچوف 1994، پیرسون 2004، وانگر 1994).


برای ایجاد یك شغل پایدار نیاز به كارآفرینان زیادی است. برای آنكه یك كسب و كار حداقل یك نفر در طول 10 سال استخدام كند، نیاز است كه 43 كارآفرین فرآیند تاسیس شركت را آغاز كنند. به طور میانگین آن شركت نوپا بعد از 10 سال چه مقدار شغل خواهد داشت؟ برای ایالات متحده جواب 9 نفر است. به طور خلاصه، 43 نفر باید در جهت ایجاد شركت اقدام نمایند تا ما بتوانیم در طول یك دهه آتی 9 شغل داشته باشیم. این دستاورد جالبی برای كسانی كه گزارش‌های مربوط به ایجاد شغل توسط شركت‌های نوپا را می‌خوانند، نیست.
تاكنون ما در مباحث فوق، كیفیت اشتغال ایجاد شده توسط شركت‌های نوپا را همانند بنگاه‌های موجود فرض كرده‌ایم، در حالی كه این مساله به این صورت نیست. واگنر (1997) نشان می‌دهد كه مشاغل در بنگاه‌های جدید، دارای پرداختی‌های اندك، مزایای جانبی ضعیف‌تر و امنیت شغلی كمتری نسبت به اشتغال بنگاه‌های موجود دارند.
داده‌ها نشانگر آن است كه اشتغال در بنگاه‌های جدید نسبت به بنگاه‌های موجود دارای اشتغال پاره‌وقت زیادتری است و همچنین، میانگین پرداختی‌ها برای مشاغل در بنگاه‌های جدید كمتر از پرداختی‌های بنگاه‌های موجود است. رینالدز و وایت (1997) نشان می‌دهند كه در ایالات متحده، میانگین پرداختی مشاغل جدید در سال اول تاسیس حدود 72‌درصد میانگین دستمزدهای ایالتی است و دستمزدها در سال چهارم نیز پایین‌تر از میانگین ایالت است.
همچنین شغل‌ها در بنگاه‌های جدید از مزایای جانبی كمتری نسبت به بنگاه‌های موجود برخوردار هستند. طبق تجزیه و تحلیل تحقیقات پیمایشی كمیته فدرال رزرو در خصوص مسائل مالی كسب و كارهای كوچك، احتمال قرارگرفتن كاركنان‌ كسب و كارهای ایالات متحده در پوشش برنامه‌های حقوق بازنشستگی و بیمه‌های درمانی با بیشتر شدن سابقه فعالیت‌ شركت‌ها افزایش می‌یابد. (برنستین 2002)
در رابطه با تمایل بنگاه‌های جدید و موجود، جهت زیرپوشش قرار گرفتن بیمه‌های درمانی نیز تفاوت‌های اساسی وجود دارد. در ایالات متحده، مردانی كه برای دیگران كار می‌كنند سه برابر بیشتر از مردهایی كه برای خود كار می‌كنند احتمال داشتن بیمه درمانی را دارند و این رقم برای زنان شش برابر است. (ولینگتون 2001) همچنین داده‌های اولیه از تحقیقات پیمایشی كافمن (در سطح بنگاه) نشان می‌دهد كه در سال 2004 تنها 2/23‌درصد بنگاه‌های جدید ایالات متحده برای كاركنان تمام‌وقت خود بیمه درمانی تهیه كرده‌اند.
احتمال پایداری شغل‌ها در بنگاه‌های جدید كمتر از اشتغال بنگاه‌های موجود است كه دلیل اصلی این مساله نرخ بقای اندك بنگاه‌های جدید است. احتمال اینكه شغل‌های ایجاد شده توسط بنگاه‌های جدید در بخش خدمات ایالات متحده آمریكا همچنان بعد از 4 سال پابرجا باشد، 10 الی 13‌درصد كمتر از احتمال آن در كل كسب و كارها (جدید و استقرار یافته) در آن بخش است. در بخش صنعت، ارقام وضعیت نامناسب‌تری دارد. احتمال آنكه یك شغل ایجاد شده در بنگاه جدید تا 4 سال دیگر برقرار باشد 20‌درصد كمتر از مشاغل ایجاد شده در كل كسب و كارها است. (آرمینگتون و اسز 2003)

4- راهكار سیاستی
به طور روشن، ایجاد شركت‌های نوپای معمولی، روش مناسبی برای تقویت رشد اقتصادی و ایجاد شغل نیست. بنابراین روش مناسب كدام است؟ پاسخ تقریبا مشخص است و آن توقف یارانه‌دهی به تشكیل بنگاه‌های نوپای معمولی و تمركز بر كسب و كارهای با پتانسیل رشد بالا است. به دست آوردن رشد اقتصادی و ایجاد شغل از كارآفرینی یك نوع بازی شانسی نیست، بلكه ناشی از تشویق به ایجاد شركت‌هایی با رشد و كیفیت بالا است.
شواهد موجود در خصوص شركت‌های نوپای با رشد بالا یك موضوع منسجم و نامتناقض است. حجم زیادی از اشتغال ایجادشده و رشد اقتصادی مدیون تعداد اندكی از شركت‌های مبتنی بر فعالیت‌های كارآفرینانه است. این غزال‌ها عدم موفقیت شركت‌های نوپای معمولی در ایجاد اشتغال و ثروت را جبران می‌كنند. (هنركسون و یوهانسون 2009) همچنین در حالی غزال‌ها به عنوان ایجادكننده‌های عمده ثروت و اشتغال مطرح می‌شوند كه اغلب آنها نسبتا با سابقه و بزرگ هستند و در نتیجه مساله برای شركت‌های نوپا حادتر است. تعداد بسیار كمی از شركت‌های جدید به طورغیرمتناسبی ایجادكننده ثروت و اشتغال هستند و به دلیل آنكه شناسایی آنها از قبل بسیار دشوار است، طبقه‌بندی این شركت‌ها نیز پیچیده‌ است؛ اما یكی از روش‌های شناسایی آنها، منبع تامین مالی آنها است. طبق داده‌های انجمن ملی سرمایه‌های مخاطره‌پذیر، از سال 1970 سرمایه‌گذاران مخاطره‌پذیر در ایالات‌متحده به طور متوسط هر سال 820 شركت جدید تاسیس كرده‌اند. این 820 شركت نوپا (از میان بیش از دو‌میلیون شركتی كه هرساله در ایالات متحده تاسیس می‌شوند) تاثیر عظیمی براقتصاد دارند. گزارش موجود در وب‌سایت Venture Impact نشان می‌دهد كه در سال 2003، شركت‌های پشتیبانی شده توسط سرمایه‌گذاران مخاطره‌پذیر حدود 10‌میلیون نفر را استخدام كرده‌اند كه این رقم برابر 4/9‌درصد نیروی كار شاغل در بخش خصوصی ایالات متحده است و ارزش فروش این شركت‌ها 8/1‌تریلیون‌دلار معادل 6/9‌درصد كل فروش كسب و كارها در این كشور است. (Venture Impact 2004)


همچنین در سال 2000، 2180 شركت سهامی عام كه از حمایت‌ سرمایه‌های مخاطره‌پذیر (در بین سال‌های 1972 و 2000) برخوردار بودند، 20‌درصد كل شركت‌های سهامی عام در ایالات متحده، 11‌درصد فروش، 13‌درصد سود، 6‌درصد اشتغال و یك سوم ارزش بازار (بیش از 7/2‌تریلیون‌دلار) را تشكیل می‌دادند. (گومپر و لرنر 2001)
به طور خلاصه، داشتن تعداد اندكی از شركت‌های نوپای بارشد بالا همواره بهتر از داشتن شمار عظیمی از شركت‌های نوپای معمولی است.
این موضوع از لحاظ مفهومی برای سیاست‌گذاران اهمیت زیادی دارد. سیاست‌گذاران به جای آنكه به طور ناآگاهانه‌ای براین باور باشند كه تمامی كارآفرینان خوب هستند و در جهت توسعه سیاست‌ها برای افزایش تعداد متوسط كارآفرینان باشند، باید در جهت شناسایی تعداد اندكی از كارآفرینان دارای خصوصیات مذكور تلاش كنند. این افراد كسب و كارهایی را ایجاد خواهند كرد كه فقر را كاهش می‌دهد، مشوق نوآوری، ایجادكننده اشتغال، كاهنده بیكاری هستند و موجب رقابتی شدن بیشتر بازارها و موجب تقویت رشد اقتصادی می‌گردند. در نتیجه با وجود آنكه به نظر ناعادلانه می‌رسد، اما سیاست‌گذاران باید از بذل و بخشش یارانه خودداری كنند.
سیاست‌گذاران باید بدانند كه همه كارآفرینان یكسان نیستند. آنها باید همانند سرمایه‌گذاران مخاطره‌پذیر، زمان و پول را به كارآفرینان غیرمعمولی اختصاص دهند و كمتر نگران كسب و كارهای معمولی باشند. این موضوع به مفهوم شناسایی و سرمایه‌گذاری روی تعداد اندكی از كسب و كارهای جدید (از میان توده‌ای از بنگاه‌هایی كه هرساله ایجاد می‌شوند) است، كه دارای بهره‌وری بالاتری از شركت‌های موجود هستند.
چگونه؟ اولا محرك و مشوق‌هایی كه به كارآفرینان نهایی (حاشیه‌ای) برای شروع كسب و كار داده می‌شود باید كاهش یابد و این مساله با كاهش پرداخت وجوه، وام، یارانه‌ها، معافیت‌های مقرراتی و مالیاتی برای كسب و كارهای معمولی می‌تواند انجام‌گیرد؛ چرا كه به طور میانگین، بنگاه‌های موجود دارای بهره‌وری بالاتری از بنگاه‌های جدید هستند و اگر سیاست‌ تشویق مردم به شروع كسب و كار به جای كاركردن برای دیگران، دنبال نشود، در حقیقت تخصیص منابع اقتصادی‌تر خواهد بود.
برای مثال كاهش مالیات مشاغل خانگی را در ایالات‌متحده در نظر بگیرید. نصف تمام كسب و كارهای جدید، كسب و كارهای خانه محور هستند. بنابراین مردمی كه كسب و كار خود را در خارج از خانه راه‌اندازی كرده‌اند می‌توانند با انتقال آن به قسمتی از منزل خود، هزینه‌ها را كاهش دهند (این كاهش هزینه برای مردمی كه برای افراد دیگر كار می‌كنند وجود ندارد) این سیاست مردم را تشویق به ایجاد كسب و كارهایی می‌كند كه در تقویت رشد و ایجاد شغل نقش بسیار اندكی دارد.
به طور جایگزین، سیاست فعال بازار كار در آلمان (كه با هدف تبدیل افراد بیكار به كارآفرین دنبال می‌شود) را در نظر بگیرید. دولت آلمان سالانه حدود 12‌میلیارد یورو برای این سیاست هزینه می‌كند (بامگارتنر و كالیندو 2007). این میزان با 20‌میلیارد‌دلاری كه سرمایه‌گذاران بنگاه‌های مخاطره‌پذیر ایالات متحده در شركت‌های نوپا می‌كنند، تفاوت خیلی زیادی ندارد. اما دستاورد این سرمایه‌گذاری برای دولت آلمان چه بوده است؟ به طور یقین این بنگاه‌ها با بنگاه‌های پشتیبانی شده توسط سرمایه‌های مخاطره‌پذیر ایالات متحده از لحاظ رشد فروش، ایجاد شغل و منافع اجتماعی قابل مقایسه نیست. در حقیقت، دستاورد این سیاست، كسب و كارهای حاشیه‌ای است كه اشتغال اندكی ایجاد می‌كند و نرخ شكست بالایی دارد.
به وضعیت فرانسه نیز توجه كنید. براساس یك وب سایت (Justlanded. com 2008) بیش از 250 نوع كمك مالی دولتی و یارانه برای كسانی كه می‌خواهند یك كسب و كار شخصی یا كوچك در فرانسه (به‌ویژه در روستاها) آغاز كنند؛ وجود دارد. این كمك‌ها شامل یارانه‌های اتحادیه اروپا، كمك‌های مالی از طرف دولت مركزی، كمك‌های مالی توسعه‌ای منطقه‌ای، كمك‌های مالی وزارتخانه‌ها و سازمان‌های محلی می‌باشد. این برنامه‌ها در مقایسه با حجم عظیم نیروهای استخدامی در بخش دولتی چه دستاوردی داشته است؟ جواب دادن به این سوال مشكل است؛ چرا كه هیچ مطالعه‌ای در زمینه شركت‌های حمایت شده با این یارانه‌ها و كمك‌های مالی انجام نشده است؛ اما فقدان شناسایی آسان شركت‌های با رشد بالا، مولد اشتغال زیاد و شركت‌های
Post-IPO(3) كه از طریق این برنامه‌ها حمایت شده‌اند؛ نشان می‌دهد كه دستاورد شاخصی وجود نداشته است. بنابراین سیاست‌گذاران در عوض چه كاری باید انجام دهند؟
آنها باید برنامه‌هایی برای تخصیص مجدد منابع برای حمایت از شركت‌های با رشد بالا طراحی كنند. برای مثال در ایالات متحده، سیاست‌گذاران می‌توانند منابع مالی را به سمت برنامه‌های تحقیقات نوآوری كسب‌وكارهای كوچك انتقال دهند كه این مساله نیازمند است كه سازمان‌های دولتی قسمتی از بودجه خود را به پروژه‌های R&D در شركت‌های كوچك تخصیص دهند. دریافت‌كنندگان این منابع مالی به احتمال زیاد تاثیر بیشتری در رشد اقتصادی و ایجاد شغل نسبت به شركت‌های نوپای معمولی خواهند داشت.
در فرانسه، سیاست‌گذاران با تعیین اعتبار مالیاتیR&D به میزان 50‌درصد، سیاست معقولی را در پیش گرفته‌اند. حتی زمانی كه این مقدار در سال سوم و سال‌های بعدی به 30‌درصد كاهش می‌یابد (InvestinFrance. org 2008) از اعتبار مالیاتی نامستمر 20‌درصدی مخارج تحقیق و توسعه
ایالات‌متحده بیشتر است. اعتبار مالیاتیR&D محرك‌ها و مشوق‌هایی برای كارآفرینان است كه اقدام به اجرای برنامه‌های R&D می‌كنند كه در صورت فقدان این امتیاز، قادر به انجام آن نیستند. این بنگاه‌های جدید كه اقدام به انجام برنامه‌های R&D می‌كنند، به احتمال زیاد نقش موثرتری در رشد اقتصادی و ایجاد اشتغال نسبت به شركت‌های نوپای معمولی خواهند داشت. اینها تنها دو مورد از سیاست‌هایی است كه ما قادر به تغییر آنها هستیم. اصل اساسی این است كه منابع باید از برنامه‌های حامی تلاش‌های كارآفرینان معمولی به سمت حمایت از كسب و كارهای با پتانسیل بالا هدایت شود.
بعضی از صاحب‌نظران اظهار می‌كنند كه به دلیل آنكه مشخص نیست كدام یك از شركت‌های نوپا تبدیل به كسب و كارهای با رشد بالا خواهند شد، نمی‌توان تنها روی شمار اندكی از شركت‌ها تمركز كرد. پاسخ مناسب منتقدین این است: اگر به حد كافی تلاش كنید در نهایت به هدف اصلی
خواهید رسید.
این دیدگاه از لحاظ سیاسی جذاب به نظر می‌رسد، ولی در حقیقت یك تفكر خام است. فرض این دیدگاه این است كه ما توانایی شناسایی عوامل افزایش بقا، تولید سود، افزایش فروش و استخدام نیروی انسانی را در كسب‌وكارهای جدید نمی‌دانیم. حتی در صورتی كه الگوی مورد استفاده سرمایه‌گذاران مخاطره‌پذیر و فرشتگان كسب و كار (4) خبره را نادرست بدانیم، باز هم معیارهای متفاوتی برای تمركز و تصمیم‌گیری وجود دارد. مواردی علاوه بر شاخص‌هایی همچون سرمایه انسانی موسس و انگیزه‌های آن، صنعتی كه كسب و كار در آن راه‌اندازی می‌شود، ایده‌های تجاری و استراتژی‌های آنها و ساختار حقوقی و سرمایه‌گذاری. ما به احتمال زیاد اطلاعات زیادتری داریم كه در انتخاب شركت‌های موفق از ناموفق موثر است.
در حقیقت بسیاری از مردم چگونگی انتخاب شركت‌ها را برای سرمایه‌گذاری می‌دانند. برای مثال دو نوع كسب و كار زیر را در نظر بگیرید:
شركت شخصی در حوزه نظافت منازل و ادارات كه توسط یك فرد دارای مدرك دیپلم تاسیس شده است و این شركت به صورت دست دوم، كارهای مشتریان شركت‌های قدیمی در این حوزه را انجام می‌دهد و سرمایه آن حدود 10.000 دلار (ناشی از پس‌انداز موسس) است.
شركت اینترنتی كه توسط یك كارمند سابق SAP با 15 سال سابقه در صنعت نرم افزار، دارای مدرك MBA و كارشناس ارشد علوم كامپیوتری تاسیس شده است و فعالیت اصلی آن در حوزه نسل جدیدی از موتورهای جست‌وجو است و سرمایه اولیه آن حدود 250.000 دلار است كه توسط موسس و گروهی از فرشتگان كسب‌وكار تامین شده است.
كدام یك را برای سرمایه‌گذاری انتخاب می‌كنید؟ روشن است كه شانس كسب و كار دوم برای ایفای نقش در رشد اقتصادی و ایجاد شغل بسیار بهتر از كسب‌وكار اول است و ما علاقه‌مند هستیم در كسب‌وكارهایی نظیر آن سرمایه‌گذاری كنیم.
در حقیقت، سیاست‌گذاران هم با این نوع انتخاب‌ها آشنا هستند. اگرچه به نظر می‌رسد نمونه‌های واقعی از انتخاب درست سیاست‌گذاران وجود نداشته باشد (انتخاب كسب و كارهای موفق و حمایت از آنها)، اما باید اظهار كرد در این مورد مثال‌های متعددی وجود دارد. برای مثال همكاری سرمایه‌گذاری كسب و كارهای كوچك در ایالات متحده مثال بارزی در این زمینه است. این برنامه پول مالیات دهندگان را برای حمایت از شركت‌های زیادی مورد استفاده قرار داده است:
اغلب سرمایه‌گذاران مخاطره‌پذیر انگیزه زیادی برای داشتن این شركت‌ها در سبد سهام خود دارند. بنابراین چرا دولت‌ها به جای تمركز به شركت‌های بارشد بالا، به تشویق و اعطای یارانه برای تشكیل كسب‌وكارهای حاشیه‌ای می‌پردازند؟
سیاست ناموفق در قبال كارآفرینی درحقیقت یك مساله سیاسی است. بسیاری از رای‌دهندگان به طور مستقیم از این سیاست‌ها بیشتر از زمانی كه تمركز روی شركت‌های باپتانسیل بالا است؛ منتفع می‌شوند (با دریافت یارانه‌ها و منافع مالیاتی ناشی از شروع كسب و كار). اما نفع بیشتر از سیاست‌های بهتر ناشی می‌شود، زیرا حاصل آن شركت‌های دارای رشد بالا و مولد شغل است. بنابراین سیاست‌گذاران یك انتخاب اساسی دارند: سیاست سودمند اقتصادی را دنبال كنند یا راهكار سیاسی سودمند؟
*این مقاله ترجمه‌ای است از:
Shane, Scott; «Why encouraging more people to become entrepreneurs is bad public policy», Small Bus Econ (2009) 33: 141-14
• عضو هیات علمی جهاد دانشگاهی تربیت مدرس، Faaliyat@Acecr. ac. ir

پاورقی
1- بعضی از صاحب‌نظران این تفاوت را با مفاهیمی همچون كارآفرینان «فرصت‌طلب» و كارآفرینان «از روی نیاز» یا «خوداشتغالی» و «كارآفرینی» مورد تمایز قرار می‌دهند. (هنركسون، 2007)هرچند من با هدف این نویسندگان مبنی بر نشان دادن تمایز و عدم تمركز دانشگاهیان و سیاست‌گذاران بر كارآفرینان معمولی و رایج موافق هستم؛ اما معتقد به كارآیی این تمایز نیستم. از روی نیاز یا فرصت بودن كارآفرینی در حقیقت چاشنی آغاز كسب‌وكار است. افراد ممكن است كسب و كار با رشد بالا، مولد شغل و ثروت ایجاد كنند؛ در حالی كه انگیزه اولیه آن از روی ضرورت و نیاز بوده باشد. همچنین، اغلب كارآفرینان فرصت‌طلب علاقه‌ای به رشد كسب و كار خود ندارند و حتی در صورت داشتن انگیزه كافی برای رشد، اغلب آنها فاقد این توانایی هستند. مفاهیم «كارآفرینی» و «خوداشتغالی» نیز چندان واضح نیستند، چرا كه بسیاری از افرادی كه اقدام به ایجاد كسب و كار با هدف استخدام افراد (فراتر از خوداشتغالی) می‌كنند؛ در حقیقت هیچ شغل و ثروتی تولید نمی‌كنند.
2- كاهش هزینه‌های تولید هر واحد از محصول كه از تولید حجم بیشتر محصول ناشی می‌شود. (م)
3- این نوع شركت‌ها، شركت‌هایی هستند كه فرآیند عرضه عمومی اولیه (Initial Public Offering) آنها انجام گرفته است. حمایت سهام در بازار ثانویه بسیار مهم و تعیین‌کننده است و موفقیت عرضه عمومی اولیه، به میزان زیادی به عملکرد در بازار ثانویه بستگی دارد. (م)
4- Business angels: افرادی که سرمایه اولیه لازم جهت راه‌اندازی یک کسب‌و‌کار جدید را برای کارآفرینان در مقابل سهیم شدن در کسب‌و‌کار فراهم می‌نمایند. این افراد اغلب دارای دانش صنعتی و ارتباطاتی هستند که می‌توانند در اختیار کارآفرینان قرار دهند. بعضی اوقات این حامیان در شرکت‌هایی که در آن سرمایه‌گذاری می‌کنند نقش مدیریت اجرایی ندارند. اشخاص حقیقی (خصوصی) که علاوه بر تامین سرمایه، تخصص خود را در جهت توسعه کسب‌و‌کار بنگاه‌های نوپا و در حال رشد ارائه می‌نمایند. (م)





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : اقتصاد 

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر